قطره و خاک

یکی بود یکی نبود. توی روزگاری که هنوز باد از زوزه کشیدن، ابر از باریدن، خورشید از تابیدن و ماه از درخشیدن خسته نشده بودند دو تا قبیله زندگی می کردند مثل آتیش و آب...یکی مسکنش تو اوج آسمونا لای ابرا...یکی مَاواش اون پایین پایین محل عبور هر خزنده و چرنده...یکی قطره...یکی خاک...
روزگار چرخید و چرخید تا اینکه این قطره و خاک تصمیم گرفتن با هم باشن. همه می گفتن:"مگه ممکنه این دو تا آتیش و آب بتونن با هم سر کنن؟!" اما قطره و خاک بی تفاوت از کنار همه ی اختلاف سلیقه ها گذشتند و شدن زوج!
از اون به بعد نه قطره قطره بود و نه خاک خاک...موجود جدیدی شده بودند به نام گِل!
باز روزگار چرخید و چرخید و چرخید تا اینکه این گِل اونقدر برای خدا عزیز شد که تصمیم گرفت ازش آدم بسازه!
بشر متولد شد اما از اون نخستین روزهای تولدش یکی قطره بودن تو وجودش بیدار شد یکی خاک بودن!...این بود که باز به جان هم افتادند!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:45 به قلم مریم
|





