حرف صدادار
شعریست که یک حرف صدادار کم دارد
هر چند هیچ شعوری شعار نزاده است
و هر شعاری بی شعور نیست.
برای خلق یک شعور بی شعار
من شعر می شوم
تو حرف صدادار می شوی؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:45 به قلم مریم
|
شعریست که یک حرف صدادار کم دارد
هر چند هیچ شعوری شعار نزاده است
و هر شعاری بی شعور نیست.
برای خلق یک شعور بی شعار
من شعر می شوم
تو حرف صدادار می شوی؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:45 به قلم مریم
|
سخته مصلحت خدا رو قبول کردن ولی دیشب خودم گفتم هر چی تو خواستی منم همونو میخوام...پس میخوام...میخوام که مردود باشم!
هیچ وقت نتونستم اونایی رو که تا به یه بن بست میرسن دنیا براشون تموم میشه درک کنم...این بن بست فقط یکی از بن بستاییه که تو زندگی باهاش روبرو میشم یه بن بست یه ساله...ولی من میخوام تبر باشم!
مادرم میگه:مریم چرا نمیای پایین؟...میگم:مگه همیشه این وقت شب پایین بودم که الان باشم...میدونم به اون سخت تر میگذره چون فکر میکنه من خیلی ناراحتم ولی الان همین الان دیگه نیستم!
خوشحالم...به خاطر خدا که باهام روراست بود...به خاطر شیوا که معماری قبول شده به خاطر داداشم که انتخاب اولشُ قبول شده!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:8 به قلم مریم

یه زمانی دلم که می گرفت میرفتم کنار باغچه ی تو حیاط و می شدم یکی از مورچه هایی که آروم و ناآروم از روی خاک و برگ و علف و هر چی که بود و نبود رد میشدن و عین خیالشون نبود که همین دیروز یه شیلنگ آب تمام فک و فامیلشون رو همین جا نیست و نابود کرد!
یادمه همیشه خودمو جای کوچولو ترین و کندترین مورچه ی باغچه میذاشتم تا فرصت سیر کردن ریحونهایی که برام مثل سکویا بلند و تنومند بودنو داشته باشم!...چه قد هوا خوب و خنک بود لا به لای ریحونها و سبزی ها و جعفری های تنومند باغچه توی روزای داغ تابستون اون وقتا!
چه فیلمی میشد وقتی کرم خاکی ها حمله می کردند یا وقتی منِ مورچه به یه صخره بزرگ میرسیدم و برای رسیدن به قوتِ روی اون چه جانفشانی ها که نمیکردم!...یا اون روز که یه جزیره پر از خوردنیای لذیذ یافتم و تصمیم گرفتم اولین مورچه ای باشم که پل رو اختراع میکنه!...
ولی بعضی وقتا مورچه بودن راضیم نمیکرد و میشدم خدای مورچه ها!!! (استغفرالله!) ولی خداییش خیلی حال میداد از اون بالا نگاه کردن و یه راه رو برای یه مورچه باز کردن و یه راه رو بستن!
کاش الانم دلم که می گیره زانو بزنم کنار باغچه... شلوارم گلی شه دستام خاکی شن... ولی یه لحظه مورچه باشم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: دیدزنندگان گرام! قالب وبلاگ سنگینه؟!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:25 به قلم مریم
|
خدا جون! دلم سیلی میخواد...جانانه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اللهم! أفرِغ عَلَینا صبراً و ثَبِت اَقدامَنا وانصُرنا علی القومِ الکافِرین...
خوشم میاد کم دعایی فردیه؛ نمیگه به "من" نگاه کن میگه ما رو ببین...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:58 به قلم مریم
|
کاش ابرها را آنقدر یارای باریدن بود تا خاکم را گِل کنند!
ماه محبوبم! میروی در را پشت سرت نبند...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:51 به قلم مریم
|
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:23 به قلم مریم
|
سلام...اين كامبيوتر من فعلا كجبز! رو نمينويسه حالا اكه كسي حاضر شه اينو بخونه ديكه خيلي...صبوره!
يه روز يه كنجشك كوجولو كه هواي اوج كرفتن تو خود اسمون زندكيش رو تعطيل كرده بوده تصميم ميكيره دل به دريا بزنه و راهي اسمون شه همون أسموني كه هنوز از ديدن ابي يك دستش سير نشده بود مي شد سياه با نكيناي نقره اي. بس بال ميزنه...يه روز دو روز هفت روز ده روز سي روز... ولي كو أسمون؟! اسمون هنوز تو اوج بود و دست نيافتني اما كنجشك هنوز همون كنجشك بود و تصميمشم همون تصميم!
.
من همون كنجشكم؛ نااميدي اصولا بهم نمياد!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:59 به قلم مریم
|
+ چی رو؟
ـ این که آدما بین دو تا شلوغی سرگردونن؟
+ چطور؟
ـ یه شلوغی که موقع پا به دنیا گذاشتن آدم خندونن و آدمه خودش گریون...یه شلوغی هم که موقع از دنیا رفتن آدم گریونن و آدمه خودش خندون...اون وسط هم که جز تنهایی چیزی نصیب آدم نمیشه!... باور نمی کنی؟
+ ای بابا...شلوغی عروسی که یادت رفت؟!
ـ اِ...آره! ...چیزه... آخه تو عروسی احساس آدمه بین خندون و گریون در نوسانه!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: یه تصمیمایی گرفتم...>>>کنکور!<<<...هر چند این تعطیلات را خوش خوشکان گذراندیم ولی...برای شروع هیچ وقت دیر نیست...میگی نه؟...خب نه!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:25 به قلم مریم
|
فکر کنم زیادی شد...
چون خیلی ها یواشکی تو دلشون بهم گفتن:
" چه بی احساس!"
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:30 به قلم مریم
|
وارد دوره ی جدیدی از زندگیم شده ام!
احساس بادبادکی را دارم که سر به زیر اوج گرفته است...
ب.ن: آهای ملت من نمیرسم به همه خبر بدم..یه نگاهی به "وبلاگهای دوستان" بندازین بد نیست!
- تولدت مبارک سعیده!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:0 به قلم مریم
|
که در آن شمع به پروانه نگاهی نکند.
که در آن دل که شکست
دگری هیچ صدایی نکند!
روزگاریست غریب
که جهان جامه به تن جز به سیاهی نکند
بشر اهل زمین
طلب مغفرت از لایتناهی نکند.
روزگاریست غریب....
پی سهرابم من
پی فریادش باز:
" کای زمینی!
دل عاشق طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکند..."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- تولد، تولد فاطمه کوچولو بود...قربونش برم طاقتش طاق شد تا یک سال گذشت و به تولدش رسید...تا چند سال پیش منم همینجوری بودم. از دو سه ماه قبل تولدم روزشماری شروع می شد دیگه همه می دونستن دقیقا چند روز دیگه تولدمه!!!
اول خرداد امتحانای نهایی مون شروع میشه...تا اون موقع تعطیلیم...خدا خودش این یه ماه رو به خیر بگذرونه!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- حافظ : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.
صائب : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را /به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را /هر آن كس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد / نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را /هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد /نه چون صائب كه مي بخشد / سر و دست و تن و پا را / به خاك گور مي بخشند / نه بر آن ترك شيرازي / كه برده جمله دلها را
!!!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:57 به قلم مریم
|
روزها مچاله می شوم گاهی
راهی هر چه چاله می شوم گاهی
در سکوتی عجیب می مانم
حجمی از ناله می شوم گاهی
هوس بستنی، نق زنی، گریه
باز چارساله می شوم گاهی
گاه زرد و آبی و گه سبز
سرخ مثل لاله می شوم گاهی
۱۷فرودین۸۷
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:45 به قلم مریم
|
این دفه دیگه حسابی دیر شد.امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه. تولدمم گذشت و اینجا نبودم که بیام اپ کنم حالا زیاد فرقی هم نمی کنه. از سعیده و ندا و محمدمهدی ممنونم که تولدم یادشون بود و تبریک گفتن!
دلم برای شلمچه، هویزه، چزابه، دهلاویه، اروندکنار، فکه، طلاییه و ... تنگ شده. از الان غصه اینو دارم که اگه سال دیگه نتونم برم چیکار کنم!
این چند خط رو اونجا نوشتم:
اینجا، طلائیه. با گنبدی طلایی و زمینی آسمانی! اینجا کسی برای گریه هایت دلیل نمی خواهد. خود را به سکوت سنگری اسمانی می سپاری و عاجزانه اشک می ریزی و فریاد می زنی:"دوست من، سه راه شهادت ...افسانه نیست!"
فردا هم که سیزده بدره...ما که تازه اومدیم تو کجا بریم در؟!... به شما خوش بگذره!
---------------
نمی خوام مثل اونی باشم که نمک رو میخوره و نمکدون می شکنه...همیشه هم بلاگفا رو به عنوان بهترین سرویس دهنده معرفی کردم اما بی خیال مسدود نکردن وبلاگهایی که به اعتقاداتم توهین می کنن، شدن یه چیز دیگست! این لوگو رو هم با دست کاری تونستم بذارم چون امکان درجش تو بلاگفا نبود. امیدوارم که مدیریت بلاگفا از حذف نکردن این جور وبلاگا منظوری نداشتن...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:41 به قلم مریم
|
امروز مسابقه انشا نماز دادیم...یه نماز سه رکعتی هم غیر از انشا باید می خوندیم...تقریبا بدون آمادگی رفتم...انشا رو که یه کاریش کردم تا نوبت رسید به نماز...دو تا داور و شرکت کننده های دیگه همچین زل زده بودن بهم که نمی دونستم چی دارم می خونم...قنوت رو که یادم رفت بخونم بعد دوباره برگشتم خوندم!...خلاصه که نماز جالبی شد!!!
الان تقریبا یه ربعه دارم فکر می کنم نمی دونم غیر از اینا چی رو باید آپ کنم..."بازم شعر؟"...یکی اینو تو یکی از کامنتا گفته بود...خب چیکار کنم چند وقته داستان هم نمی نویسم البته از قبل هست ولی اونا رو نمی خوام بنویسم...خب یه جوری تحمل کنین...لطفاً!
اینو شب تاسوعا بود، عاشورا بود؟....نمی دونم دقیق یادم نمیاد، نوشتم ولی هر شبی بود که عجیب دلم گرفته بود.اسمش هم نمی دونم چیه؟!
شب رنگ چشمان سیاهم دارد امشب
از آسمان گویی عزا می بارد امشب
من آه مظلومیت زینب شنیدم
از کربلا درد فراق و شب شنیدم
آئینه هم امشب به درد او شکسته ست
چون فاطمه از درد و رنج و ناله خسته ست
امروز خورشید از نگاه غرب تابید
زیرا رقیه در حضور مرگ خوابید
دریاچه امشب در تب و بی تاب خشکید
حلقوم عباس از فراق آب خشکید
چندی پرنده در هوای تازه پر زد
کاین غم دوباره بر دل دیوانه سر زد.
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:9 به قلم مریم
|
دیریست دلم گرفته باران
اشکم که ز غم سرشته باران
چندیست "اسیر دست اویم"
بر لوح دلم نوشته باران!
باران! دل من چو راز دارد،
از او طلب نیاز دارد،
آن ماه سفر کرده ی دیروز،
مرغیست خموش و ناز دارد.
باران به دلم غمی نشسته
من بال و پرم. ولی شکسته!
باران مه من چه حال دارد؟؟؟
این دل ز تو هم سوال دارد!
باران برِ من ببار باران
از او خبری بیار باران
آه ای دل ناصبور، صبری
آرام بمان، قرار قدری...
....................................
- انگار قالب جدید بهم نمیاد...قبلیه به هم ریخت...البته ظاهرا واسه بعضیا سالم بوده ولی همین که خودم به هم ریخته می دیدمش اعصابمو یه کمی خط خطی می کرد...خلاصه کلی منت این قالب رو کشیدم تا حاضر شد برگرده سر جای خودش!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:1 به قلم مریم
|
دارم یاد می گیرم دوست نداشته باشم...دارم سنگ بودن رو یاد می گیرم...چونه هامم حق لرزیدن ندارن
بی خیال...غدیر مبارک!
در پناه حق
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:3 به قلم مریم
|
از شوق نارس مریم
از بغض کهنه ی شبنم
تکثیر می کنم.
تصویر مات کودکی ام را
با آیه های شوم زمانه
ترکیب می کنم.
من مرگ احساس
تخریب دهلیزهای قلب بی ترانه را
تصویب می کنم.
من در همین مکان
پشت همین ثانیه های رفته با زمان
هرگونه مهر را با قلم سبز عاشقی
تکذیب می کنم.
اینجا هوا پرِ عطر تند مردگی ست
اینجا به اشتباه، گمانم، به نام زندگی ست.
اینجا نفس عاریه ای
شعر قافیه ای
عشق ثانیه ای ست.
اینجا کتابها پر افسانه نه
پر جنگهای شوالیه ای ست...
۲۱ آبان ۸۶
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:23 به قلم مریم
|
- صبر کن، تند مرو من پر از افسوسم
حیف باشد که در این سِحر سَحر، ندهی فانوسم
صبر کن، آهسته، دیو شب کرده کمین
بروی من به که نالم آنگاه؟! سیب افتاده زمین
صبر کن آه هنوز، می کشم بار گناه
تو رحیمی دانم، من به دنبال نگاه
ناگهان از اطراف می رسد آوایی
مثل اینکه دارد از دلم آگاهی
- بس کن این حرف و حدیث، تو که خود می دانی
باز از پس فردا، می شوی نادانی!
- رام کن نفسم را، بزنش ننگین است
هیچ کوتاه نیا، جرم او سنگین است
پای من در بند و دست تو بخشنده
نه، نبخش. انصاف است؟ این نخواهد شد بنده!
..........................
۱- سیب برای من نماد غروره.
۲- انتخاب کنید پست بعدی رو: داستان؟ شعر؟ ادامه خلقت انسان؟ ...آخه نوشتن و آپلود عکس این پست کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید ولی انتخابش حدود نیم ساعت...چقدم زیاد!!!!!!
۳- راستی تولد بیشتر دوستام توی این ماهه...۲، ۸، ۱۲و ...! خلاصه تولد همگیشون مبارک! چه کم خرج!!!
۴- جایی خواندم: " هنوز نفهمیده ام علامت تعجب های درون دفترم را! "
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:52 به قلم مریم
|
مادربزرگم
روزهایش
از حادثه خالی وُ
از تکرار مکرر زمان پر
در انتظار ثانیه هایی برای هیچ
و عبوری بی تفاوت برای بازنگشتن
شب هایش
از خاطره لبریز و از حقیقت تهی
و بی تحمل از خواب و سرشار از بیداری
او، می چرخد به دور زندگی
اینگونه!
*
آن دم که سجاده ی دلم را پیش روی تو می گشایم، گوش هایم صدای باز شدن قفل هایی که خودم بر درها زده بودم را می شنوند و دلم هیچ دیواری را بین خود و خدایش نمی یابد.
وقتی چشم های دلم را باز می کنم دستهایت را که آماده گرفتن دستهایم است می بینم و پر می شوم از حس پرواز!
در واپسین میهمانی پربرکتت دستهای نیازمندمان را فراموش مکن!
*
یه گروه سه نفره تشکیل دادیم. انتخاب موضوع پروژه رو به عهده ی من گذاشتند. به نظرم "نقش پدر در تربیت فرزند" پروژه ی خوبی می شد. وقتی موضوع پروژه رو پرسید تازه یادم افتاد که پدر اون هیچ نقشی در تربیتش نداشته است. اما نه...اون بهش یاد داد "اینگونه نباشد".
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:36 به قلم مریم
|
دستانش سرخ بود و
دلش بوی مرگ می داد
از پشت کوه عاشقی آمده بود
اما عاشقی نمی دانست.
سیبی دید
چیدن نمی دانست!
ناچار به نگاه شد
و ماندن برای سیب!
ساده بود
سادگی اش را به سیب داد
دلش در حسرت سیب ماند
جاده را فلج کرد
ماند
سیب را خواست
چیدن نمی دانست
هر غروب
دستانش بوی سیب می داد
و مرگ از دلش پر می کشید
سیب را می خواست
چیدن نمی دانست
فریادش
رساتر ز باد
روشن تر از آفتاب
خروشنده تر از رود
در گلو خفه ماند.
سایه ی درختی تنها آشیانش شد
جاده او را می خواند و او سیب را.
سیب آن بالا چه ابهتی داشت
نوازش می دانست
بوییدن می دانست
حالا عاشق شدن هم می دانست
اما
چیدن نمی دانست
آسمان
یک تکه ابر شد
ابر باران شد
ریخت بر سر سیب
می خندید
می رقصید
گوارا بود قطره هایی که از تن لطیف سیب
راهی لبهای تشنه اش می شد
و هیچ نمی دانست
کفش های کهنه اش را
مرداب بلعیده است!
----------------------------------------------------------------
۱. من هم چیدن نمی دانم!
۲. اول مهر امسال خیلی متفاوت بود. یه جورایی حسش نیست.
۳. هیچ وقت اینجوری نبودم...حالا چه جوری بماند!
۴. اگه نتونستم به موقع جواب کامنتاتون رو بدم ببخشید دیگه.
۵. پست قبلی ادامه داره...خیلیا خوششون نیومد...چرا؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:20 به قلم مریم
|
تقویمم وقتی به این روزا میرسه هر چقد غمگین، شادم می کنه...امشب تولد یه فرشته است ...دوست داشتنی مثل مادر...کسی که توی ناامید ترین لحظه هام امیدوارم کرده و بهم این اطمینان رو داده که همیشه گوشی هست برای شنیدن حرفام و شونه ای برای خالی کردن دل تنگیام...
آبی ترین خوشی ها تقدیم تو باد...
سرسبز باشی خواهرم!
برای جلوگیری از هرگونه فامیل بازی در این پست براتون یه چند خط اراجیف هم ردیف می کنیم!!!
بودن در عین نبودن
وقتی
خالی می شوی از هر بودنی
و پر می شوی از عدم
آن جا
در آن تاریکی
صدای جیرجیرکی
با تمام وجود
هستی اش را فریاد می زند!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:32 به قلم مریم
|

من تو را فانوس می خواهم ولی
هستی ام
خاموش می بیند تو را!
*
بوی ماه رمضون بوی ماه مهر...می چسبه حسابی!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:54 به قلم مریم
|
من و تنهایی!
وقتی
از پله های تنهایی ام بالا می آمدم
حضور هراسان یک روح/یک فرشته
تنهایی ام را بلعید؛
طعم تنهایی من
به تلخی یک آه
آنچنان که او را از گلو خفه کرد
و باز
من ماندم و
تنهایی!
....
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:50 به قلم مریم
|
زندگی بی رحم نیست.هر چند گاهی...تپق می زند و دلی را می شکند و گاهی نیز یادش می رود قربانی هایش را...و شاید به خاطر نمی آورد این همان کودک دیروز است که سایه به سایه دنبالش بود.
و امروز سه نقطه
اصلاْ بی خیال زندگی
زندگی ات را بکن.
لادن عزیزم تولدت مبارک![]()
![]()
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:34 به قلم مریم
|
همیشه نگران
همیشه هراسان
همیشه قلبش در هجوم اندوهی تلخ
همیشه نگاهش به در دوخته هراسناک
و دستانش همیشه رو به آسمان
و از ترس معصیتی ناکرده
همیشه با نذر
مادرم
گاهی که تنها می شود
صدای دلهره هایش را می شنوم
و افکارش را که بلند بلند می نالند
می فهمم
آری
همیشه نگران اما مهربان
مادرم
زندگی کن
مادرم می گوید:
زندگی کن هر روز
زیر بال مرغکان شادی
زیر آن تپه ی نور
توی این دشت بلور
*
زندگی کن در روز
شب که شد پنجره را باز مکن
پرده ها را بنداز
نکند ظلمت و ظلم
بیداد کند در خانه
شاید آن ماه که می خندد و می گریاند
باشد آن مار کمربسته به نابودی تو
باز هم می گویم:
شب که شد پنجره را باز مکن
پرده ها را بنداز
و به خورشید بخند!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:26 به قلم مریم
|

آینه...تصویری مبهم و صدایی گرفته که می گوید:این منم؟!
و سپس پلک هایی هراسناک از باز شدن...و مژگانی لرزان...
دستی جاخوش کرده بر گونه...و سرانگشتانی که خیسی مژگان را حس می کنند.
ناگاه زمین می لرزد.آونگ ساعت دیواری دست و پای خویش را گم می کند...
آینه را توان تحمل حجم سنگین این اندوه نیست...می شکند...وسپس لبخندی که شکوفا می شود و پلک هایی که عاری از اضطراب باز می شوند.
آینه ماموریت خود را به خوبی به پایان رساند.سرانگشتی که از سرخی خون می درخشد!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:7 به قلم مریم
|
زندگی چیست؟
!آیا جز این است که به لبخند
شقایقی پاسخ دهیم؟آیا این نامردی نیست که شادی و شعف پرستوها را ببینیم و شاد نشویم؟و یا آواز
مرغ عشق را بشنویم و از شور عشق لبریز نشویم؟به راستی
زندگی این نیست؟ما دنبال چه هستیم؟
حیف نیست،چشمک
ستاره ها را بی پاسخ بگذاریم؟آیا دور از ادب نیست که سلام صبح را نادیده بگیریم؟اگر شکفتن شکوفه های
بهار نارنج را دیدی،و از درون احساس شادمانی نکردی،بر زنده بودنت شک می کنم.مگر می شود نوازش
نسیم را چشید ولی از معنای زنگی سرشار نشد!با چشم دل بنگر
! ...همین امروز که پا از فضای بسته ی خانه بیرون گذاشتی،
نسیم را باور کن،شکوفه ها را با سرانگشتانت نوازش کن!اینبار آواز مرغ عشق را با گوش دل بشنو!در این هنگام است که واژه ی
زندگی را با تمام وجود لمس خواهی کرد! ...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:37 به قلم مریم
|

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است!
اما من دیگر آسمان را نمی خواهم.آسمانی که رنگ آبیش کدر شده به چه دردی می خورد؟اسمانی که حتی دیگه شبهایش هم ستاره باران نیست.
آی آسمان! چرا انقدر پاک نماندی تا من هم پاک بودن تو را ببینم.چرا خودت را محفل پرنده های آهنین کردی؟تو پر پرواز لطیف آن گنجشک کوچک را به بالهای آن غول پیکر ترجیح دادی!
آسمان...آسمان!گناه دریا چیست که باید کدری تو را او هم تحمل کند.تو حتی به او هم رحم نکردی!
هر بار که باران می بارد میگویم این بار دیگر آسمان همان آسمان صاف قدیمها می شود!اما چه خیال باطلیست دیدن صافی تو در این زمانه!
بی خیال!دل ما که دل نیست...نگاه ما عادت دارد همیشه آبی ببیند...مهم نیست چه می بینم...مهم این است که زیبا ببینم!
پنجره را می گشایم و لبخند زنان می گویم:"چه آسمان قشنگی!..."
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:29 به قلم مریم
|
مگر چه می شود گاهی به صدای تپش های قلبمان گوش دهیم و از خواسته اش ساده نگذریم
.مگر چه می شود گاهی دل به شبرنگی چشمانی آسمانی بسپاریم و فارغ از قید و بندها بی خیال همه چیز شویم.مگر چه می شود گاهی،آن هنگام که می خواهد یک احساس،یک عشق و یک علاقه متولد شود بی درنگ دریچه ی دلها را نبندیم
.مگر چه می شود گاهی غرق شویم در رویاها،رویاهای زیبایی که زشتی حقیقت را می پوشانند
.مگر چه می شود
... مگر چه می شود آن که آرزوی داشتنش را داریم از قاب چوبی کنار پنجره بیرون بکشیم و کاری کنیم که از بی ملالی تا همیشه هم خانه ی قلبمان شود؟مگر چه می شود با هم بمانیم،با هم بخندیم،با هم اندوهگین شویم،با هم زندگی کنیم و بالاخره با هم بمیریم
.مگر چه می شود کمی احساس داشته باشیم؟ مگر چه می شود گاهی از مرغ عشق درس بگیریم
.او که اگر همدمش تنهایش گذاشت می میرد؟چرا گاهی آنقدر سنگدل می شویم که عشق را بمیرانیم تا هوس زنده بماند؟ چرا گاهی سبز می شویم مثل بهار و گاهی نیز عریان مثل پاییز ؟چرا از سبزی بهار چیزی نمی فهمیم و از عریانی پاییز پند نمی گیریم؟ چرا احساس را می کشیم؟ چرا دروغ می گوییم حتی به او که تمام زندگی مان است؟
خاموش می شوم
.نه مثل باد که هر لحظه های و هو دارد.نه مثل موج که هر لحظه می خروشد بلکه مثل برف که با همه ی زیبایی اش خاموش است!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42 به قلم مریم
|
صدای گام های معصومش را می شنوم.پله ها را یکی یکی پشت سر می گذارد تا به انتها می رسد.نه من تاب دیدن او را دارم،نه او تاب دیدن مرا.صدای گام هایش رساتر شد.دیگر دو سه گام تا در اتاق فاصله ندارد.خدایا! چه کنم؟ تمام تنم داغ شده است. می دانم او نیز با دیدن من هول می شود و مثل همیشه دست و پایش را گم می کند.
اکنون دیگر به پشت در رسیده است.ترانه ای که زیر لب دارد گوشهایم را نوازش می دهد.
خدایا! خدایا! هیچ پناهی نیست؟ به کجا روم؟
دستگیره را در دست می چرخاند و در باز می شود.نگاه هایمان در هم قفل می شوند.و دیگر صدای ترانه اش را نمی شنوم.بلکه هراسان جیغ می کشد:
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:51 به قلم مریم
|

خدایا!دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!
خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من با تو باشم.تو که خود هستی!
مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا همه چیزها آبی نیست،اگر دنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی!
یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،اگر هوای دلم را ابری کردند!تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی خواهد کرد!
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!
خدایا!خدایا!این آرامش را از من نگیر!!!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:21 به قلم مریم
|
چطوره؟
سوال این بود:
چطور میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟
زیباترین جواب رو تو پست بعدی اعلام می کنم...منتظر جواباتون هستم دوستای خوبم!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:14 به قلم مریم
|
سلام و ممنونم از همه ی تبریکات و نظراتتون دوستای خوبم!
امروز سه بار سعی کردم آپ کنم.اما ..مگه این اینترنت مزخرف میذاشت.هی یه چیزیش می شد.منم گفتم از خیر آپ کردن بگذرم ولی متاسفم براتون.اصلا شانس ندارین!!!!!!
تا یادم نرفته از دختر خاله ی گلم تشکر کنم به خاطر همه ی نظراتش.مهربون!وقتی نظرتو می بینم خیلی خوشحال میشم.
و دیگه اینکه جناب غریب تنها لطف کردن چند تا جمله ی خوشگل توی قسمت نظرات نوشتن و خواستن که توی خیال آبی بذارمش.غریب تنها جان دستت درد نکنه .به امید روزی که نه غریب باشی نه تنها.البته به نظر من الانم نیستی.هیچ کس غریب و تنها نیست.همه ی ما خدا رو داریم.خدا بهمون پشت نکرده.یاد یه بیت شعر از اشراق اصفهانی افتادم که میگه:
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نيست سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است!
به نظرم بیت قشنگیه ولی همیشه تو این موندم کی میشه که خدا با اون دریای رحمتش به بنده اش که عاشقانه دوسش داره پشت کنه؟
قرار بود فقط تشکر کنم و یه دونه عکس بذارما چی شد!!!!!!
اینم از اون جمله های زیبا...
کاش گلي بودم ميان انگشتانت تا وقتي به من نگاه مي کردي به تو مي گفتم خوشبختي تو آرزوي من است!
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي...
میگم حالا که باز کامنتا رو دیدم چند تا شعر و جمله ی قشنگ دیگه هم هستن که حیفه ننویسمشون
(وبلاگ فرستنده جمله رو بالای نوشته لینک می کنم)با اجازه!
هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است!
بیاندیش...
بهترین چیز چیست؟
آن را برایت آرزومندم!
زندگي برگ بودن در گذر باد نيست امتحان ريشه هاست...
راستش اصلا حالا حال و حوصله ی آپلود عکسی که می خواستم بذارمو ندارم.انشالله باشه واسه پست بعدی...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:43 به قلم مریم
|
خوب به یاد دارم که آن روز دستانم را سخت مشت کرده بودم آن گونه که می پنداشتی شی ای ارزشمند در مشت دارم.و آن شی ارزشمند تنها ذره ای از هوای درون مادر بود که تا به امروز ارزشمند تر از آن نیافته ام.
آری،من سخت می کوشیدم حداقل آن یادگار را از آن ایام شیرین حفظ کنم.اما...اما چشمانم که به جهان باز شد،چه زود آن طعم شیرین را از یاد بردم.چه زود دل به زیبایی های جهان بیرون دادم.اما خدا می داند که هنوز آنگاه که در غروب بی عاطفه ی بشریت تنها ماندم،تنها مادر می تواند عاطفه ای شود از آن من تا تنهایی را در من ریشه کن کند.
خوب به یاد دارم که آن روز من سخت گریستم.از آن جهت که بستر نه ماهه ام را از من گرفتند.سخت در شگفت بودم که چرا من هر چه بیشتر می گریم،دور و بریانم بیشتر می خندند؟!
چه روز عجیبی بود آن روز.مرا دست به دست می کردند.چیزی را به هم تعارف می کردند و هر کس به گونه ای شاد بود.اما زیباترین شادی را در لبخند مادر دیدم و به یاد ماندنی ترین ها را در چشمان پدر.
شانزده سال پیش!
آسمان شهرمان شروع به گریستن کرده بود.شاید دلش گرفته بود.چه شاعرانه می گریست.اشکهایش را نمی دیدم،اما کمابیش صدایش را می شنیدم.
صدای گوش خراش اتومبیل ها چه ناجوانمردانه هنرنمایی آسمان را ضایع کردند.
آسمان چه دل بزرگی دارد و چه تنهاست!شاید تنهایی اش او را اینچنین ناشکیبا ساخته است که بر همگان می بارد...شاید...کسی چه می داند؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:30 به قلم مریم
|
« محبت از درخت آموز که شاخه از سر هیزم شکن هم بر نمی گیرد.»
یه زمانی این جمله رو خیلی دوست داشتم.باورش داشتم.اما الان احساس می کنم بازی خوردم.از روزگار.می بینم محبت اون چیزی نیست که من فکرشو می کردم.مفهوم خودشو از دست داده.نه اینکه کم رنگ شده باشه،نه اتفاقا خیلی پررنگه.اما حیف که با مداد سفید رو برف نوشتنش.
این روزا بیشتر از همیشه واژه ی محبت رو می شنوم اما لمسش نمی کنم.دوستش دارند اما باورش ندارند.می خواهند با محبت باشند اما بلدش نیستند.
این روزا آدما انقدر کتاب «چگونه پولدار شویم؟» یا «چگونه فرد موفقی باشیم؟»رو خوندند که دیگه وقتی دیوان حافظ میاد دستشون،مثل قدیما،با خوندن یه بیتش به مراد دلشون نمی رسن.
این روزا کی وقتی اسم فاطمه(س) رو می شنوه،سراسر آه میشه؟...این روزا آه آدما فقط واسه فیلمای هندیه نه برای کودک خرابه نشین نه برای اونی که شبا زیر اندازش یه خاک سرده و رواندازش آسمون بی ستاره.
این روزا آدما با برداشتن غمی سنگین از رو یه دوش خسته دلشون وا نمیشه... این روزا آدما زمانی دلشون خوشه که حساب بانکی شون پر و پیمون باشه.
این روزا پنجره ها هم دیگه دل آدمو شاد نمی کنن! مثل اون روزای دور با وا شدن پنجره دلمون وا نمی شه.اون روزا حاصل نفس عمیق جلو پنجره،دمیده شدن زندگی توی روح آدمی بود و این روزا چی؟غیر از چند تا سرفه ی خشک و پر سر و صدا! ... ولی ما اصلا وقت نمی کنیم به این چیزا فکر کنیم!
کاش کمی،فقط کمی،آبی می شدیم!
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:34 به قلم مریم
|

قرار بود امشب آپ کنم اما نه با این شعر.یه چیز دیگرو آماده کرده بودم.یه مطلب راجب اتحاد ملی و انسجام اسلامی اما نمی دونم چرا هوس کردم این شعرو آپ کنم.به هر حال ...
آبی آرام بلند
دیگر از این آبی آرام بلند هم بیزارم
دیگر حتی ماهی سرخ درون حوض را هم می آزارم.
خسته ام از یک شب طولانی و خالی ز عشق
می گریزم از نگاه ساده ی پنجره ی رو به دمشق
کاش مردم گاه بی گاه آبی می شدند
از ریا و ترس و نومیدی عاری می شدند
کاش دیشب اینقدر مشکی نبود
یا که بین عاشقان رشکی نبود
کاش شعرم یک شعر ناب بود
خواهشم از آسمان یک کاسه ای از آب بود
پنجره رو به افق،من رو به غم،او رو به نور
گام هایش یک به یک بر جاده ای رو به عبور
می روم،می گیرم از رو آن نقاب کهنه را
کاو ببیند عشق پاک دشنه خورده را
حیف،حیف کاو رفته است و من ز غم سیر آمدم
آه یک افسوس و پرسش:«باز هم دیر آمدم؟»
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:45 به قلم مریم
|
دیروز با چه شوقی از مدرسه اومدیم بیرون.اما به خونه که رسیدم باز همون حس غریب اواخر هر سال،منو مشغول کرد.
عید که میاد،بهار که میشه،با یه شوق عجین شده با دلهره ای غریب به استقبال سال جدید می روم.بهش که فکر می کنم ناخواسته اشک تو چشام جمع میشه . تو جمع که میرم باز همون شوقه و خنده و اشتیاق بدیع برای سال جدید( یه سال دست نخورده ) . و باز که تنها میشم من می مونم و اون حس غریب ، اون دلهره .
دلهره از اینکه نکنه سال جدید،عزیزی رو ازم بگیره.نکنه تنها بمونم .نکنه ... نکنه . و باز این عقلمه که یه نیشگون از احساسم می گیره و مثل یه مادر دلسوز که بچشو به خاطر افکارش سرزنش می کنه،سر احساسم داد می زنه و میگه:"بسه دیگه تا کی؟ پس توکلت به خدا کجا رفته؟"
و احساس من به ظاهر اروم میشه اما درونش غوغایی بر پاست.
این شعر فروغ رو خیلی دوست دارم.چه قشنگ به دل آدم می شینه.

دختر و بهار
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را
با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهره ی روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید.
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام از آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود.
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود.
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:53 به قلم مریم
|
انقد خستگی ریخته رو سرم که تک تک سلولام دارن آه می کشن.
(نه بابا اینجوریام نیست، تقصیر این کلمه هاست که بعضی وقتا نمی دونن دارن چی میگن)
نمی دونم چرا وقتی یه عالمه درس و بدبختی خِرمو گرفته یه دفه سر از پای نت در میارم.(جلل الخالق
،باور کنین خودمم موندم که سر از پا در آوردن دیگه چه صیغه ایه!) بگذریم ما از این دیوونگیا زیاد می کنیم.
چه خوب می شد اگه تو وبگردیانم یه جا می دیدم که با خط درشت و رنگ خیلی آبی نوشته باشه خدا.بعد روش که کلیک کنم وااااااااااااااااااای یه دنیای دیگه!حتی فکر کردن بهش هم ادمو از خستگی در میاره !
شما دوستای گلم یه لینک خدا سراغ ندارین؟!![]()
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:27 به قلم مریم
|
خدایا به عادل بودنت شک ندارم به حکیم بودنت هم همینطور.
ولی چرا باید یکی رو طعمه ی شعله های آتیش کنی و بمیرانی
یکی رو با یه درد ناعلاج خانمانسوز از عزیزش جدا کنی
و یکی رو هم وقتی دیگه هیچ دغدغه ای براش نمی مونه در کمال راحتی جونشو می گیری؟
خدایا حکمتت چیه؟(یه علامت سوال بزرگ)
می دونم مرگ حق هر بنده ایه اما خدای من تنها یه خواهش ازت دارم و اون اینکه مرگی به ما عطا کن که تحملشو داشته باشیم...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:5 به قلم مریم
|
میگن زندگی یه تونله که ما ادما ازش عبور می کنیم و فقط به عنوان رهگذریم.بعدش هم به مکان اصلی مون می رسیم.
ولی من میگم:
زندگی مث یه روده و ما انسانها مث ماهی هایی که تو این رود ،سر به راه ، خودشون رو به اب می سپارن تا با خودش ببرتشون .و گاهی سنگایی سر راه ماهیا سبز می شن که ماهیا رو می ندازن تو یه چاله تو یه اب راکد.
بعضی از ماهیا وقتی تو چاله ی اب می افتن فکر می کنن به دریا رسیدن و همون جا خوش می گذرونن .همون جا «زندگی» می کنن همون جا زاد و ولد می کنن و بالاخره همون جا می میرن .بدون لحظه ای تامل،لحظه ای درنگ تو اینکه آیا واقعا این جا همون جایی هست که باید می رفتن؟!
بعضیاشونم وقتی خودشونو تو چاله می بینن متوجه می شن ای دل غافل که این جا اون جایی نیست که برای رسیدن بهش خودشونو به اب سپرده بودن.ولی خودشونو به خواب می زنن...تو چاله زندگی می کنن تو چاله زاد و ولد می کنن و سرانجام تو چاله می میرن.و وصال مث یه ارزو مث یه یه رویای دست نیافتنی تو دلاشون می مونه.
اما ...
اما بعضی ماهیا که تعدادشون خیلی کمه وقتی می بینن تو چاله اسیرن وقتی می بینن چه جوری یه سنگ سخت نامرد اونا رو به این لجنزار کشونده ساکت نمی شینن راکد نمی مونن.اونا می جنگن.
با سنگ،با چاله،با اب و با هر چی که مانعه بر سر وصال.
ممکنه تو این راه تن نحیف و ظریفشون فدا بشه اما افتخار می کنن،این بار دیگه به آب اعتماد نمی کنن و خودشونو بی هوا به دستش نمی سپارن...این بار شنا می کننو شنا می کنن و شنا می کنن...
تا بالاخره به دریا می رسن.
وصال ماهی با دریا یعنی وصال با اوج یعنی آزادی مطلق یعنی حقیقت خوشبختی و بالاخره یعنی وصال با خدای خوبی ها!...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:23 به قلم مریم
|
امشب دلم واسه نوشتن به سبک قدیما تنگ شده.خیلی وقته از خودم ننوشتم.خیلی وقته دلمو تو دفترم خالی نکردم.خیلی وقته حرفا مال خودم نیست.خیلی وقته کلمات خودشون ردیف می شن رو برگ کاغذ.
این روزا خیلی از خودم دور افتاده بودم.خیلی به چیزای مثلا پراهمیت زندگی مث درس مث ... اهمیت دادم.این روزا خیلی کم شده بشینم با خودم دو کلوم حرف بزنم.ناله کنم.مثل قدیما از بی دردی آه بکشم.امشب انگار یه کمی به خودم اومدم .دیدم تا کی باید همینجور روزا برن و برن و من هم چه سر به راه ، راه بیفتم دنبالشون.
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:7 به قلم مریم
صدای طبل میاد و یه صدای سوزناک که داره می خونه.
از اونی که دوسش داره و ناجوانمردانه خونشو ریختن.
فردا امتحان دارم.هر کاری می کنم نمی تونم فکرمو روش متمرکز کنم.
اخه مگه این صدای حزن انگیز و نوای زیبا میذاره.گوشامو درویش کردم که بهتر بشنوم ...
...
یه لحظه انگار صدای به هم خوردن شمشیرها،
صدای نفسای لرزان حر،
صدای گریه ی یه بچه ی بی گناه،
صدای شیهه ی اسبا
صدای همه ی اینا رو می شنوم.
و هرگز باورم نمیشه که انسان بتونه تا این حد سنگدل باشه.
دوباره به خودم برمی گردم ...
اگه من، تو اون زمان،تو همون صحرا حضور داشتم،جز کدوم دسته بودم؟!
یزیدیان؟؟
حسینیان؟؟؟
یا آزاده مثل حر؟؟؟
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:38 به قلم مریم
|
توی ماه هایی که مث برق وباد میگذرن،ماههایی که بدون اجازه از کسی،خودسرانه میان و میرن،
یه ماه هست که یه لحظه از حرکت وای میسته.
انگار یهو میگیرنشو با اون عظمتش تو یه قوطی کبریت جاش میدن.
اخه نمیتونه مقابل عظمت حسین سرکشی کنه،نمیتونه لبای ترک خورده رو ببینه،نمی تونه ساده از ضجه ی یه قلب کوچیک که شاهد بدترین حالت عزیزشه گذره.
نمیتونه شرم دست خالی بودن یه جوونمرد که کوچولوها به نیروی دستاش ایمان دارنو ببینه و بگذره.
نمی تونه ... نمی تونه!
اسمون! تو دیگه چرا؟تو هم شدی مثل اون نامردا؟!سنگدل؟!
تا حالا تو تاریخ انقد قسیح القلب دیده نشدی.تو که نماد بخندگی هستی دیگه چرا؟مگه میشه شاهد اون همه مظلومی اون همه مصیبت بود و نبارید؟!
چرا نباریدی؟
از یه قطره هم دریغ کردی!اخه یه لب کوچیک شش ماهه به یه قطره هم قانع بود.
اسمون!توی این دادگاه چه دفاعی برای عملت داری؟
حرف بزن!
بگو!
اینجا جای سکوت نیست!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:15 به قلم مریم
|
