تبليغاتX
خیال آبی

1

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
ـ میدونی؟

+ چی رو؟

ـ این که آدما بین دو تا شلوغی سرگردونن؟

+ چطور؟

ـ یه شلوغی که موقع پا به دنیا گذاشتن آدم خندونن و آدمه خودش گریون...یه شلوغی هم که موقع از دنیا رفتن آدم گریونن و آدمه خودش خندون...اون وسط هم که جز تنهایی چیزی نصیب آدم نمیشه!... باور نمی کنی؟

+ ای بابا...شلوغی عروسی که یادت رفت؟!

ـ اِ...آره! ...چیزه... آخه تو عروسی احساس آدمه بین خندون و گریون در نوسانه!!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: یه تصمیمایی گرفتم...>>>کنکور!<<<...هر چند این تعطیلات را خوش خوشکان گذراندیم ولی...برای شروع هیچ وقت دیر نیست...میگی نه؟...خب نه!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:25  به قلم مریم  | 

این روزها

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
دیشب و امروز خیلی سعی کردم منطقی باشم...

فکر کنم زیادی شد...

 چون خیلی ها یواشکی تو دلشون بهم گفتن:

 " چه بی احساس!"

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:30  به قلم مریم  | 

به روز می شویم!

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
توی شهر ما معمولن شب اول و نیمه و آخر ماه رمضان برای افطار عدس درست می کنن...عدسِ شب اول با اینکه به علت سرما خوردگی(!) از نعمت بو کشیدن محروم بودم حسابی حال داد!

خوشحالم که به یه فرصت دیگه رسیدم...

ـــــــــــــــــــــــــــ

چه حس خوبی دارن این سه تا

لبخند

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:23  به قلم مریم  |