تبليغاتX
خیال آبی

قصه دو ماهی

سه شنبه سی ام بهمن 1386

ما دو تا ماهی بودیم / توی دریای کبود

خالی از اشک های شور / از غم بود و نبود

پولک هامون رنگ وارنگ / روزامون خوب و قشنگ

آسمونمون یکی / خونه مون یه قلوه سنگ

 

خنده مون موجا رو تا ابرا می برد

وقتی دلگیر بودم، اون غصه می خورد

تورهای ماهیگیرا وا نمی شد

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

 

خوابمون مثل صدف / پر مروارید نور

پر شد این قصه ما / توی دریاهای دور

همیشه تک می زدیم / به حباب های درشت

تا که مرغ ماهی خوار / اومد و جفت مو کشت

دلش آتیش بگیره / دل اون خونه خراب

دیگه نوبت منه / سایه ش افتاده رو آب

 

بعد ما نوبت جفتای دیگه س

روز مرگ زشت دل های دیگه س

ای خدا کاری نکن یادش بره

که یه ماهی این پایین منتظره

 

نمی خوام تنها باشم / ماهی دریا باشم

دوست دارم که بعد از این / توی قصه ها باشم

 

شهیار قنبری

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:49  به قلم مریم  | 

فصل نو

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
سیزده سال بعد از انقلاب به دنیا اومدم ...نمیشه گفت اون موقع دیگه حرفی از انقلاب نبود ولی بعدِ سیزده سال اون حال و هوا مسلما کمرنگ شده بود...و شگفتی همینجاست! با اینکه اون حال و هوا رو حس نکردم و حتی فرزند انقلاب نبودم، این چه حس و حالیه که حتی با شنیدن سرودهای انقلابی بهم دست میده؟!...شاید به خاطر برق چشمای پدرمه موقعی که از اون زمان میگه...برای من که حتی توی گوشه ای از اون حوادث نبودم، لازم نیست کتاب بنویسن و شعار بدن که اون زمان چنین و چنان بود...من روح بزرگ انقلاب را درک کرده ام.

بذار هر چقد دوست دارن فریاد بزنن...فریادشون از عجزشونه...متاسفم برای ریش سفیدان نسبتا محترمی که راست میرن چپ میرن بلغور می کنن شاه چنین بود شاه چنان بود!...دوست محترم! من خودم عقل دارم مقایسه هم بلدم بکنم...شما این وسط چیکاره ای؟

اگه چیزی به من دیکته هم شده بوده، من الان گشتم خودم پیداش کردم...رسیدم به همون دیکته شده!

فصل نو ایرانم به کام همه...مبارکتان باد!

...........................................................

- مدتیه رفتارهایی دیدم که باعث شد تصمیماتی بگیرم...یکیش این بود که از این به بعد شعرهامو آپ نمی کنم...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23  به قلم مریم  | 

چی باشه خوبه؟

شنبه ششم بهمن 1386
سلام. ممنون از لطف همتون (و هندونه هاتون!)! این ایام رو بازم بهتون تسلیت می گم خدا کنه بتونیم خوب ازش استفاده کنیم و قدر فرصتا رو بدونیم. به بعضی از دوستان نتونستم سر بزنم، خیلی ها رو هم فقط یه گل گذاشتم...همینجا بگم که از سر بی توجهی نبوده، نرسیدم. جبران می کنم.

امروز مسابقه انشا نماز دادیم...یه نماز سه رکعتی هم غیر از انشا باید می خوندیم...تقریبا بدون آمادگی رفتم...انشا رو که یه کاریش کردم تا نوبت رسید به نماز...دو تا داور و شرکت کننده های دیگه همچین زل زده بودن بهم که نمی دونستم چی دارم می خونم...قنوت رو که یادم رفت بخونم بعد دوباره برگشتم خوندم!...خلاصه که نماز جالبی شد!!!

الان تقریبا یه ربعه دارم فکر می کنم نمی دونم غیر از اینا چی رو باید آپ کنم..."بازم شعر؟"...یکی اینو تو یکی از کامنتا گفته بود...خب چیکار کنم چند وقته داستان هم نمی نویسم البته از قبل هست ولی اونا رو نمی خوام بنویسم...خب یه جوری تحمل کنین...لطفاً!

اینو شب تاسوعا بود، عاشورا بود؟....نمی دونم دقیق یادم نمیاد، نوشتم ولی هر شبی بود که عجیب دلم گرفته بود.اسمش هم نمی دونم چیه؟!

شب رنگ چشمان سیاهم دارد امشب

از آسمان گویی عزا می بارد امشب

من آه مظلومیت زینب شنیدم

از کربلا درد فراق و شب شنیدم

آئینه هم امشب به درد او شکسته ست

چون فاطمه از درد و رنج و ناله خسته ست

امروز خورشید از نگاه غرب تابید

زیرا رقیه در حضور مرگ خوابید

دریاچه امشب در تب و بی تاب خشکید

حلقوم عباس از فراق آب خشکید

چندی پرنده در هوای تازه پر زد

کاین غم دوباره بر دل دیوانه سر زد.

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:9  به قلم مریم  |