تبليغاتX
خیال آبی

از دی تا دی

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

از کنار خاطره ها

این چنین عبور مکن

مرگ را مرور مکن،

زندگی قشنگ تر است!

«حسین منزوی»

 

یه نگاهی به اولین پستم انداختم. با پاییز شروع کردم؛چه شود!...27 دی ماه بود. فکرشو از خیلی وقت قبل داشتم ولی اون شب از سر بی حوصلگی خیال آبی رو ثبت کردم. خیال آبی! همینجوری اومد تو ذهنم در عرض شاید کمتر از یک ثانیه...

فکر نمی کردم تا یه سال نگهش دارم...ولی می بینید که مونده...ناراحتید؟ می دونم نیستید!!!...اعتماد به نفس رو دارین؟!...اوایل دنبال نظر بودم ولی هیچ وقت نشد کامنتای کپی شده تحویل ملت بدم. بیشتر از همه همین ناراحتم می کرد ولی الان یه کمی بهشون حق میدم، به نظرم تا بلاگشون راه بیفته مشکلی نیست. (فتوا صادر شد!)

پرخاطره ترین دوره زندگیم!...چه بلاهاش، چه خوشی هاش، همه شو دوست دارم...خواستم تعطیلش کنم ولی دیدم بی خودی دارم زور می زنم برای فراموش کردن...دست از پا درازتر برگشتم!

سر یه فضولی الکی با لادن آشنا شدم...از اونجا بود که دیدم فضولی چندان هم بد نیست، دوستی لادن نتیجه اش بود! هاله و دریا، عجیب با هم خاطره داریم...سعیده کوچولو(نزنیااا، چون فکر می کردم بزرگتری میگم)...ته تغاری عزیز، اینم کوچولوی بزرگیه...راه راست عزیز که فعلا بی خبر گذاشتن رفتن، ماندگار، جناب حیرووون که خیلی کمکم کردن، یلدا و مریما دوستای افغانی عزیزم که دیگه پیداشون نیست، جناب روزنامه نگار، دلتنگ 21، دغدغه های امروزی و سه تا نقطه

 از دوستان جدید و نیمه جدید هم ققنوس آبی عزیز، اتاق آبی ،جناب پشه ای در استکان، Varcoly1، جناب سوته دل، رند تبریزی آقا مهدی آذربایجانی، حمید، مریم عزیز و خیلی دوستای دیگه که آشنایی باهاشون رو مدیون خیال آبی ام.

توی چهار تا وبلاگ دیگه نوشتم که هیچ کدومشون به جایی نرسید...دل کندن ازشون هم راحت بود ولی این خیال آبیه مهره مار داره انگار!

و اما...

همه اینا رو نوشتم که بگم، حالا که یه سال یا کمتر با خیال آبی در تماس بودین به نظرتون چطور بوده؟ (قابل توجه هندوانه فروشان: نمی خوام دکون هندونه فروشی باز کنما!) پس جون هر کی دوست دارین، صادقانه!

ایام محرم رو هم تسلیت عرض می کنم...توی شهر ما که حسابی بوی محرم پیچیده...شبامونم با صدای طبل و صدای خوش نوحه خون عجین شده!

بیست و هفتم آخرین امتحانم رو میدم بعدشم یه خواب خوش بعد از امتحان، شب هم باشه واسه عزاداری...نمی رسم اپ کنم...این جای اون.

یه چیز دیگه...اگه خواستین از شعرام انتقاد کنین، لطفا دقیق بگین...آخه وقتی میگین قافیه یا وزن یا هر چیزی اشکال داره، من از کجا بدونم منظورتون کجای شعره...

 

راستی...زندگی قشنگ تر است!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:1  به قلم مریم  | 

دیریست دلم گرفته باران!

سه شنبه یازدهم دی 1386
غدیر هم گذشت...عجیب عیدی گرفتم! این روزا واژه های غریبی میان رو کاغذ...مثل اینا...

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران

چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،

آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!

باران مه من چه حال دارد؟؟؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران

آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری...

....................................

- انگار قالب جدید بهم نمیاد...قبلیه به هم ریخت...البته ظاهرا واسه بعضیا سالم بوده ولی همین که خودم به هم ریخته می دیدمش اعصابمو یه کمی خط خطی می کرد...خلاصه کلی منت این قالب رو کشیدم تا حاضر شد برگرده سر جای خودش!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  به قلم مریم  | 

کم کم دارم یاد می گیرم...

جمعه هفتم دی 1386
 

دارم یاد می گیرم دوست نداشته باشم...دارم سنگ بودن رو یاد می گیرم...چونه هامم حق لرزیدن ندارن

بی خیال...غدیر مبارک!

در پناه حق

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:3  به قلم مریم  |