تبليغاتX
خیال آبی

باید امشب بروم!...

شنبه سی ام تیر 1386
سلام...امشب یه مژده دارم براتون...یه مدتی از دستم راحت میشین...نمی دونم این مدتی که می گم چقدر طول میکشه...شاید خیلی کم،شاید هم دیگه برنگشتم...اصلاً به هیچ چیز خاصی بستگی نداره فقط احساس می کنم باید همه چیزو رها کنم!

خیلی از خودم فاصله گرفتم...باید برگردم به همون مریم! اگه امشب دست به کار نشم شاید دیر بشه و دیگه نتونم برگردم! پس می روم...

خیلی خوش به حالتون شد...نه؟ اصلاً چرا باید خوش به حالتون بشه؟ من از طرف خودم مطمئنم...نه بدی به کسی کردم که بخواد با رفتنم خوشحال بشه و نه خوبی که بخواد ناراحت بشه!

خب دیگه...دنگ دنگ ساعت می گه وقت رفتنه! زیادی حرف زدم!

سعی می کنم بیام حداقل نظرات رو بخونم!

خدانگهدارتان باد!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  به قلم مریم  | 

تیک...تاک...

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین،

هر کجا به هر که می رسی،

خنجری میان شت خود نهفته است!

شت هر شکوفه ی تبسمی،

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

*

آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست!

گر چراغ روشنی به راه توست،

چشم گرگ جاودان گرسنه ایست!

*

ای ستاره،ای ستاره ی غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

س چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

فریدون مشیری 

.........................................................

راستی، هر چه صبورتر،زیباتر...گلهای قالی!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:46  به قلم مریم  | 

تولد...تولد...تولدت مبارک!

شنبه بیست و سوم تیر 1386
مگذار زندگی از زندگی خالی ات کند و خاطره هایت دست ناامیدی را بگیرند و به جاده ی سیاه شب بزنند.

زندگی بی رحم نیست.هر چند گاهی...تپق می زند و دلی را می شکند و گاهی نیز یادش می رود قربانی هایش را...و شاید به خاطر نمی آورد این همان کودک دیروز است که سایه به سایه دنبالش بود.

و امروز سه نقطه

اصلاْ بی خیال زندگی

زندگی ات را بکن.

لادن عزیزم تولدت مبارک 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:34  به قلم مریم  | 

همیشه مهربان

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

همیشه نگران

همیشه هراسان

همیشه قلبش در هجوم اندوهی تلخ

همیشه نگاهش به در دوخته هراسناک

و دستانش همیشه رو به آسمان

و از ترس معصیتی ناکرده

همیشه با نذر

 

مادرم

گاهی که تنها می شود

صدای دلهره هایش را می شنوم

و افکارش را که بلند بلند می نالند

                                                                 می فهمم

آری

همیشه نگران اما مهربان

                                               مادرم

مادر

زندگی کن

 

مادرم می گوید:

 

زندگی کن هر روز

زیر بال مرغکان شادی

زیر آن تپه ی نور

توی این دشت بلور

*

زندگی کن در روز

شب که شد پنجره را باز مکن

پرده ها را بنداز

نکند ظلمت و ظلم

بیداد کند در خانه

شاید آن ماه که می خندد و می گریاند

باشد آن مار کمربسته به نابودی تو

باز هم می گویم:

شب که شد پنجره را باز مکن

پرده ها را بنداز  

                         و به خورشید بخند!  

                 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  به قلم مریم  | 

سحران

جمعه هشتم تیر 1386
سلام...سلام

ممنون از همراهیتون.بالاخره این سایت آماده شد...چون میدونم خیلی عجله دارین زیاد اینجا وقتتونو نمی گیرم.همه تون دعوتینا...اونجا منتظرتونم

سحران وب سایت

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:36  به قلم مریم  |