تبليغاتX
خیال آبی

حرف صدادار

یکشنبه هفدهم آبان 1388
شعور و شعار

شعریست که یک حرف صدادار کم دارد

هر چند هیچ شعوری شعار نزاده است

و هر شعاری بی شعور نیست.

برای خلق یک شعور بی شعار

من شعر می شوم

تو حرف صدادار می شوی؟

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:45  به قلم مریم  | 

88.8.8

جمعه هشتم آبان 1388
ديديم همه دارند اين روزها به مناسبت ۸۸.۸.۸ و صد البته تولد امام هشتم(ع) يک کاري مي کنند گفتيم ما هم از قافله عقب نمانيم...در همين راستا اين شما و اين هم ۸ عکس جذاب و ديدني!

اوليش شامل ۸۸ عدد کوچولوي خيره به دوربين است. اگه شک داريد ميتوانيد خودتان بشماريد! من را به ياد جوجه کارخانه اي هاي دوران کودکيم مي اندازند!

دومي اش هم من را برد به  راهپيمايي هاي ۱۳ آبان. ولي اين مال ۲۲ بهمنه!

سومي روايت گر بچه هاييست بشاش...چشم به راه آش!

یاد کلاس گل شقايق(فک کنم!) با خانم فرجام افتادم. يادش بخير! ولی این کلاس گل مریم است با خانم خواهرم.

اين هم روايتي است از کوچولوهاي آب تميز نديده و عکس يادگاري پسر کوچولوي پديده!

 

اينم از مراسم "يا رب! بده بارون."

خدايا به ما رحم نمي کني به اين کوچولو رحم کن. نگاهش کنيد جيگر آدم کباب مي شود!

جانم به قربان هشتمی اش...

تا حالا این همه عکس یک جا نگذاشته بودم! اگر لود نمیشود بگویید لینک بگذارم.

عیدتان سرشار از ۸۸۸۸ شادی و شور باد!

تا بعد.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:9  به قلم مریم  | 

دوباره...

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388

باران که ببارد
زمینِ ذهنِ تو از آب ،
خشک می ماند !
که حرمتٍ آیینه و آفتاب را
محرم نبوده ای.
باران که ببارد
رؤیاهایت همیشه زرد می مانند
که آسمانِ باورِ تو
بغضی پاییزی دارد
که از پروانه و کبوتر و رؤیا
پرواز را نفهمیده ای .
چرا که آسمانت را از زمین سهم گرفته ای
باران که ببارد …
دوباره آغاز می شوم .

بهمن قره داغی

_________________________

دوباره آغاز می شوم بی باران...با پاییز...

تا نمی دانم کی خداحافظ!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:1  به قلم مریم  | 

مردود

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
اولش بُهت بود...نه آه نه گریه...بعدش بیخودی چشام خیس شد تقصیر من نبود که!...گفتم هی مگه نمیگفتی گنجشکی و تا آسمون بال میزنی؟ این بود اون همه ادعات؟ پاکشون کردم به مژه هام هم دستمال کشیدم که لو ندن بی طاقتیمو...بلند شدم صاف وایسادم مثل یه آدم پیروز که هیچیش نیست! رفتم پیش مادر که داشت ظرفای مهمونا رو میشست هنوز قهرمان بودما ولی باز بارید! دیگه خودش فهمید... اشکامو که دید چونه اش لرزید گفت اشکال نداره فرصت رو که ازت نگرفتن...کاش قلبم هیچ راهی به بیرون نداشت تا اینجوری ضایعم نکنه چرا نمیخواد بفهمه من میخوام قهرمان باشم!...داشتن میگفتن کم انتخاب کردم و رشته های بالا که خودم انداختم تو اتاقم...رویا گفت:"بگیر بخواب عزیزم!"...و شیوا:"قسمت نبوده ناراحت نباش!" قهرمان خواست بگه نیست ولی حتی قهرمان هم ناراحت بود!

سخته مصلحت خدا رو قبول کردن ولی دیشب خودم گفتم هر چی تو خواستی منم همونو میخوام...پس میخوام...میخوام که مردود باشم!

هیچ وقت نتونستم اونایی رو که تا به یه بن بست میرسن دنیا براشون تموم میشه درک کنم...این بن بست فقط یکی از بن بستاییه که تو زندگی باهاش روبرو میشم یه بن بست یه ساله...ولی من میخوام تبر باشم!

مادرم میگه:مریم چرا نمیای پایین؟...میگم:مگه همیشه این وقت شب پایین بودم که الان باشم...میدونم به اون سخت تر میگذره چون فکر میکنه من خیلی ناراحتم ولی الان همین الان دیگه نیستم!

خوشحالم...به خاطر خدا که باهام روراست بود...به خاطر شیوا که معماری قبول شده به خاطر داداشم که انتخاب اولشُ قبول شده!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:8  به قلم مریم 

منِ مورچه

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

منِ مورچه

یه زمانی دلم که می گرفت میرفتم کنار باغچه ی تو حیاط و می شدم یکی از مورچه هایی که آروم و ناآروم از روی خاک و برگ و علف و هر چی که بود و نبود رد میشدن و عین خیالشون نبود که همین دیروز یه شیلنگ آب تمام فک و فامیلشون رو همین جا نیست و نابود کرد!

یادمه همیشه خودمو جای کوچولو ترین و کندترین مورچه ی باغچه میذاشتم تا فرصت سیر کردن ریحونهایی که برام مثل سکویا بلند و تنومند بودنو داشته باشم!...چه قد هوا خوب و خنک بود لا به لای ریحونها و سبزی ها و جعفری های تنومند باغچه توی روزای داغ تابستون اون وقتا!

چه فیلمی میشد وقتی کرم خاکی ها حمله می کردند یا وقتی منِ مورچه به یه صخره بزرگ میرسیدم و برای رسیدن به قوتِ روی اون چه جانفشانی ها که نمیکردم!...یا اون روز که یه جزیره پر از خوردنیای لذیذ یافتم و تصمیم گرفتم اولین مورچه ای باشم که پل رو اختراع میکنه!...

ولی بعضی وقتا مورچه بودن راضیم نمیکرد و میشدم خدای مورچه ها!!! (استغفرالله!) ولی خداییش خیلی حال میداد از اون بالا نگاه کردن و یه راه رو برای یه مورچه باز کردن و یه راه رو بستن!

کاش الانم دلم که می گیره زانو بزنم کنار باغچه... شلوارم گلی شه دستام خاکی شن... ولی یه لحظه مورچه باشم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: دیدزنندگان گرام! قالب وبلاگ سنگینه؟!

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:25  به قلم مریم  |